دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۲:۲۷

یادداشت/

کتابخانه؛ پناهگاه خاموش امید در روزهای جنگ

یادداشت کتاب و کتابدار

در روزهایی که جنگ سایه‌اش را بر شهرها می‌اندازد و اضطراب در کوچه‌ها جریان دارد، بعضی جاها هنوز آرام‌تر از بقیه نفس می‌کشند. کتابخانه یکی از همان جاهاست؛ جایی که کتاب‌ها و کتابدارها، بی‌صدا اما استوار، پناهی برای دل‌های خسته می‌سازند.

به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه‌های عمومی استان خوزستان، شب‌ها که شهر در تاریکی فرو می‌رود و صدای آژیرها در کوچه‌ها می‌پیچد، کتابخانه هم حال و هوای دیگری پیدا می‌کند. چراغ‌هایش کم‌نورتر به نظر می‌رسند، پنجره‌هایش بیشتر به بیرون خیره می‌شوند و قفسه‌هایش، انگار که نفسشان را نگه داشته باشند، آرام‌تر ایستاده‌اند. در چنین روزهایی، نه فقط آدم‌ها، که کتاب‌ها هم دلواپس می‌شوند.

اگر گوش بدهید، شاید صدای یکی از کتاب‌ها را بشنوید.

من یک کتابم. سال‌هاست روی این قفسه زندگی می‌کنم. روزهای آرام زیادی دیده‌ام؛ روزهایی که دانشجوها با عجله وارد می‌شدند، کودکی با کنجکاوی صفحه‌هایم را ورق می‌زد و پیرمردی هر هفته می‌آمد تا چند صفحه دیگر از داستانم را بخواند. آن روزها صدای خنده در کتابخانه می‌پیچید و بوی کاغذ تازه با امید در هم می‌آمیخت.

اما حالا روزهای دیگری است.

حالا گاهی درِ کتابخانه آرام باز می‌شود. کسی با احتیاط وارد می‌شود، انگار که نمی‌خواهد سکوت را بشکند. او مستقیم به سمت قفسه‌ها می‌آید، دستش را روی جلدها می‌کشد، و بعد یکی از ما را انتخاب می‌کند. ما کتاب‌ها خوب می‌دانیم که در چنین روزهایی، آدم‌ها دنبال چه می‌گردند: نه فقط دانستن، بلکه آرام شدن.

در میان این سکوت‌ها، یک نفر همیشه هست که از همه بیشتر مراقب ماست.

کتابدار.

او صبح‌ها زودتر از همه می‌آید. شاید شهر هنوز در نگرانی شب قبل باشد، اما او کلید را در قفل می‌چرخاند و در را باز می‌کند، مثل کسی که می‌خواهد پناهگاهی را دوباره زنده کند. گرد و غبار را از روی قفسه‌ها پاک می‌کند، کتاب‌های جا به جا شده را سر جای خود می‌گذارد و گاهی آرام با ما حرف می‌زند؛ انگار که می‌داند ما هم می‌فهمیم.

کتابدارها در روزهای جنگ کار عجیبی انجام می‌دهند؛ آنها امید را مرتب می‌کنند.

وقتی صدای دوردست انفجار می‌آید، او لحظه‌ای مکث می‌کند، اما بعد دوباره مشغول می‌شود. شاید می‌داند که هر کتابی که در قفسه درست قرار بگیرد، می‌تواند روزی دست کسی را بگیرد. شاید می‌داند که در میان این همه اضطراب، یک صفحه شعر، یک داستان کوتاه، یا حتی چند خط از یک کتاب تاریخی می‌تواند به کسی یادآوری کند که انسان‌ها از روزهای سخت بسیاری عبور کرده‌اند.

گاهی کودکی وارد کتابخانه می‌شود. نگاهش کمی مضطرب است. کتابدار لبخند می‌زند و او را به سمت قفسه داستان‌ها می‌برد. کتابی به دستش می‌دهد و می‌گوید: «این را بخوان، دنیای جالبی دارد.»

کودک می‌نشیند و شروع به خواندن می‌کند. در همان لحظه، جنگ برای چند دقیقه از ذهنش دور می‌شود. و ما کتاب‌ها، دقیقاً برای همین لحظه‌ها زنده‌ایم.

ما حافظه‌ی جهانیم. ما داستان روزهایی را نگه داشته‌ایم که انسان‌ها در تاریک‌ترین لحظه‌ها هم تسلیم نشدند. در میان صفحه‌های ما، شهرهایی دوباره ساخته شده‌اند، انسان‌هایی دوباره لبخند زده‌اند و امید بارها از زیر خاکستر برخاسته است.

کتابدار این را خوب می‌داند.

برای همین است که حتی در روزهای سخت هم درِ کتابخانه را می‌بندد، اما امید را نه. او چراغ‌ها را خاموش می‌کند، نگاهی به قفسه‌ها می‌اندازد و با خودش فکر می‌کند: فردا شاید کسی بیاید که به یک داستان نیاز دارد.

و ما کتاب‌ها منتظر می‌مانیم.

منتظر دستی که صفحه‌ای را ورق بزند.  

منتظر چشمی که میان خطوط ما کمی آرامش پیدا کند.

منتظر روزی که دوباره صدای خنده در کتابخانه بیشتر از صدای نگرانی باشد.

جنگ شاید شهرها را خسته کند، اما تا وقتی کتاب‌ها خوانده می‌شوند و کتابدارها درها را باز می‌کنند، امید جایی برای زندگی دارد.

و ما، کتاب‌ها و کتابدارها، نگهبان همین امیدیم.